تبليغاتX
من نيم خط هستم

دوشنبه 5 دی1390

پيشواز ...

اشك هايم پيش از غم هايم سر مي رسند

و لبخندهايم ، پيش از شادي هايم

عاشقت بودم ، قبل از آن كه بيايي

رفتنت را هم

به خواب ديده ام 


نيم خط ساعت 1:30 | لینک ثابت

سه شنبه 1 آذر1390

فول استاپ !

ريشه هاي پوسيده در خاكي ، كه تموم زندگي يك باغ بود

سوسوي بي رمق  شعله ، آخرين نفس چراغ بود

من از ديار خسته ي ياد ها

از سرگردوني كولي باد ها

من از ناي نگاه يك خواهش

ازسال هاي سوختن و سازش

من از تو مي گم از رنج ترد ثانيه ها

از تك تك لحظات آبيه ما

تو ، تو كوچه گم بودي و جدايي منو به خواب داس ها مي برد

ديو زشت بي رحمي ، شرابشو تو گيلاس ما مي خورد

منو درياب تو آخرين هق هق ، تو اي قبله ي نا معلوم

من خدا رو گم كردم و ايمان بود ، اون قرباني معدوم

بعد ما همه چي سوخت تو طوفان سخت  فاصله ها

 روزي صد بار مي گم لعنت به تموم خاطره ها

هنوز تو بيداري گلومو ، كابوس ياد تو مي گيره

بگو اين لحظه هاي بد كي  ، از ياد ما مي ره ؟

پنجره ام رو بال خفاش ها پوشونده تموم زندگيم يك غاره

اون كه منو توآستينش پرورونده خودش ماره

كاش بي نشون مي شدم از رو نقشه مثل سرزمين هاي اشغالي

ولي آدرس زخم هامو نداشت هر آدم آشغالي .

نيم خط ساعت 19:7 | لینک ثابت

شنبه 21 آبان1390

تاوان

رنج را به من تحميل مي كني

و من

پس نمي فرستم هديه هاي

درد آلودت را

از روياي حضورت

كابوس نساز

باز كن كمي

 اخم هاي عبوست را

در چشم هاي من چه مي بيني ؟

باورم كن ، بمان و نرو

آن دخترك عاشق

سپيده بود اما

خانه اش نداشت هيچ راه دررو

به هر كجا كه مي روي ، دل من

كشيده مي شود در پي تو

درس نمي گيرم از زخم هاي تنم

عادت مي كنم به

بي رحمي تو

خنده هايت شبيه

نغمه ي حيات

در سرگرداني هاي يك بيابانيست

آخم مي گيرد از اين همه عشق

كه درچشم تو

لذتي حيوانيست

آخم مي گيرد از سيلاب اشك

كه نه مي شوردم از اين

نه مي كشدم از آن

نگفته بودي كه

جرم عاشقي تو

دارد اين همه تاوان ...

نيم خط ساعت 16:9 | لینک ثابت

چهارشنبه 20 مهر1390

last word

آخرين چيزي كه گفت

آخرين چيزي بود

كه براي گفتن وجود داشت

بعد نشستيم و با صداي گيتار 

بچه هايمان را سر بريديم

و پليس ها را آتش زديم


مهدي موسوي

نيم خط ساعت 23:25 | لینک ثابت

یکشنبه 11 اردیبهشت1390

زنده رود

که زنده رود کنارت کمی قدم بزند

شب ِتو را به بلندای خود رقم بزند

که آمدی همه ی شهر را دچار کند

که می روی همه ی قصه را به هم بزند

که عاشقی در بازار ِ پیر نقش جهان

دوباره بنشیند عشق را قلم بزند

که اصفهان بشود دستگاهی از آواز

که یک نفر هی مضراب زیر و بم بزند

که راز گنبد فیروزفام ِ مسجد ِ شاه

به جان اسلیمی طرح پیچ و خم بزند

که پیچ و خم به تن تاک ها بپیچد و بعد

خمار ِ جلفا را در شراب ٬ هم بزند

که کوچه ها همه پست و بلندتر که شدند٬

هوای او در این کوچه ها ٬ دم بزند

که باز هم سُکری قهوه ای نگاه تو را

بگیرد و چشمی بی قرار ٬ نم بزند

که شیر ِ سنگی ِ خواجو تو را اسیر کند

به شور و حال ِ شبی دور٬ رنگ غم بزند

که حلقه ای در انگشت زنده رود کنی

که زنده رود کنارت کمی قدم بزند


ابراهيم اسماعيلي اراضي


نيم خط ساعت 3:33 | لینک ثابت

چهارشنبه 17 فروردین1390

مبادا

  - آن سالی که با هم از سر شمشادها می پریدیم و می رفتیم باغ قلمستان گیلاس دزدی,همه ی

بعد از ظهر های تابستان قلم دوش ات می کردم , مبادا گِل و گیلاس های لهیده ی کف اُرسی های

سرخآبی ات کار دست مان بدهد. آقا بفهمد و زندانی ات کند و من نباشم و تنها بترسی و فردا نیایی من بمانم و تنهایی و خیال تو و باغ...

.

.

.

.


حلالت! اما یک کلام نگفتی باغ قلمستان مال آقات بود...


به قلم ؟؟؟

نيم خط ساعت 1:47 | لینک ثابت

یکشنبه 29 اسفند1389

و اما بهار ...

بهارا زنده ماني ! زندگي بخش

به فروردين ما ، فرخندگي بخش


هنوز اين جا جواني دلنشين است

هنوز اين جا نفس ها آتشين است


پ.ن : نام شاعر : هوشنگ ابتهاج

نيم خط ساعت 22:31 | لینک ثابت

سه شنبه 19 بهمن1389

دله دزد

كفش هايش را دزديم

و پيراهن و دستمالش را

موهايش را در خواب چيدم

و برداشتم تمامي عكس هايش را


نميدانست اما من

ضبط مي كردم صدايش را

اتفاقي گم نكرد

كيف و كت و كلاهش را


حتي پوست ميوه هاي توي سطل

 خرده تراش هاي مدادش را

كسي نديد اما ،

من بودم كه دزديدم كتابش را


خاك پاي خورده و چاي نيم خورده

و سيب گاز زده اش را

ليوان و عينك و

آدامس بدمزه اش را !


افسوس ! چيز بهتري نداشت

دزديده بود نگاهش را

دزد خوشبختي كه او را داشت

تمامش را ...

نيم خط ساعت 17:48 | لینک ثابت

سه شنبه 28 دی1389

بچه هاي دهه ي 60

بچه هاي خون و آتيش

بچه هاي دهه ي شصت

كودكي بر باد رفته

توي كوچه هاي بن بست


چه زود قد كشيديم

قبل از اوني كه بايد

حسرت بچگي هاي نكرده

هنوزم تو دل شايد !


نداشته هاي هميشه

نديده هاي ابديمون

جنگ و فقر و كثافت

اينه تموم بچگيمون


فصل عروسك پارچه اي ها

خاموشي و ترس و ضجه

ايمان به خدا و خط رهبر

مرگ مردم حلبچه


سرباز هاي فراري

شهيداي مفقود و گمنام

خبر مرگ و شهادت

اعدام پشت اعدام


بي بود و نبود رفت

كودكي و روزاش

از جنگ و يادگارش

تابوت موند و قبر باباش


بعدش شستشوي مغزي

تو مدرسه تو خونه

شيطون تو جلد مردم

دو فرشته روي شونه !


گيج جهنم و بهشتم

هنوزم كه هنوزه

زبونتو ببينيم !

چرا نيستي روزه ؟


ابروهاي كامل

سيبيلاي پر پشت

مرگ بده ، مرگ بده

آمريكا رو با مشت !


بچه هاي گيج و حيرون

بچه هاي هميشه غمگين

بچه هاي دهه ي شصت

با يه كوله بار سنگين


دانشجوي دوره ي من

يعني مجرم يعني مظنون

يك اعتراض ملايم

يعني مستكبرين ملعون !


من همونم كه تو خون قد كشيدم

توي بدبياري و جنگ

اميد روشن انقلابم ؟ زكي !

نسل سوخته ي دلتنگ !


من همونم ، دوست ديروزي

امروزه بم مي گن دشمن !

يا مفسد في الارضم

يا فتنه گر قرن !


دهه شصتي ها

بچه هاي بي كودكي ان

نسل سخت و پر احساسن

فكر نكن آدم كوكي ان ...


پ.ن : شعر از خودم بود طبق معمول ، لطفا كپي نكنيد با ذكر منبع يا بي ذكر منبع !

نيم خط ساعت 16:43 | لینک ثابت

سه شنبه 21 دی1389

آرزو

برگ پاييزي زردم

پير و فرسوده

با پيوندي سست

بر شاخسار درخت

ليك

آرزو هاي كالم

نمي گذارند

  بيفتم ...


نيم خط ساعت 13:49 | لینک ثابت