تبليغاتX
دلتنگی های سپید

دلتنگی های سپید
سیب هرچه شیرین تر ، مغز آن سیاه تر


نویسنده : ساحره ; ساعت 0:25 قبل از ظهر روز سه شنبه 10 آذر1388

باران هایی که تو را تر نمی کرد

مرا غرق می کرد

همچو آتشی که تو را سوزاند و

مرا گرم نکرد !

---------------------------------------------

من اشتباه کردم !

هر سبزی ، سبزینه ی آن گیاه عجیب نبود !

در باغ سبز بود انگار !


پ.ن: سبز نوشته ی من ، منظور موج سبز نیست ! سو تفاهم نشود !





نویسنده : ساحره ; ساعت 7:4 بعد از ظهر روز پنجشنبه 28 آبان1388

چشم هایش دروازه های ورود به بهشت نبودند

اما همه خواستار آن

همه در پی هیچ !

دلش آسمان هفتم بود

اما کسی در هوای آن نپرید

همه در دوزخ چشمانش سوختند

و عاقبت کسی به بهشت نرسید....

---------------------------------------------------------------

انگار می کنی که تا ته کوچه ی قدم هایم را دیده ای

بی آن که راهی با من پیموده  باشی

کتمان نمی کنم !

آری کوچه ای کوتاهم اما

در های زیادی در من است

تو بگو کدام را گشوده ای ؟

----------------------------------------------------------------

آن کسی که نباید بداند می داند

آن کسی که باید بداند نمی داند

آن کسی که نباید بیاید می آید

آن کسی که باید بیاید نمی آید

آخر به جایی که نباید می رسیم

آخر به جایی که باید نمی رسیم

آه ... حق با تو بود ! چیز هایی را که دوست داریم ، زود گم می کنیم

خیلی زود ...

-------------------------------------------------------------------

وقتی سکوت می کنی ، دنیا سیاه می شود

با رفتنت ، جانان من ، جانم تباه می شود

هردم نوشتم شعرکی از دوری دیدار تو

هر خط شعر در دفترم سوی تو راه می شود

مرا تو لبخندی بزن ، تویی هوای ناب من

گرنه نفس نیست در گلو، هر آنچه هست آه می شود

چه می شود چندی تو هم از کوچه ی دل گذری

جز این که ، شب های تار یار تو پر از ماه می شود ؟


پ.ن : تکه پاره های شعرم به هم ربطی نداشت !؟ داشت ؟ شما نداشت بخونید !





نویسنده : ساحره ; ساعت 2:39 قبل از ظهر روز جمعه 22 آبان1388

نگاه می کنی مرا،بی آن که دیده باشیَم / تو یک وجود مطلقی ، ولی من از تو ناشیَم

لب های گوشتالوی تو، لب های سرخ نیمه باز / که تازگی جدا شده ، از بوسه ای گرم و دراز

لب های گس مزه ی تو، دریای پاک میهنم / پیکر نازنین تو، وسعت خاک میهنم

موهات سیاهِ مطلقه ، مثل همه دقیقه هات / یه تیکه ی نمناکِ اون، چسبیده رو شقیقه هات

تجلیِ وجود تو ، لمس دقایقی که رفت / تموم تیره روزی هام،تموم لحظه های سخت

چشمایی که خستگی رو، می شد بفهمی از نگاش / چشمی که یک غم بزرگ ، نهفته پشت خنده هاش

چشمایی که بسته شد و، بعد اون هرگز وا نشد / ولی تا وقت بودنش ، نگام ازش جدا نشد

رفت و همه گذشتمو ، به باد لحظه ها سپرد / از این همه پوچی گذشت ، اما منو چرا نبرد

حالا منم با حسی که ، فقط به سایه میشه گفت / حالا منم با دردی که ، باید ازش همیشه گفت

پیکر بی جون تو شد ، خوراک کرمای زمین / جسمی که پیوندی نداشت ، با همه چیزای زمین

جسمی که نه زمینی بود ، نه از تو آسمون اومد / جسمی که قبل مردنش ، ازش سه قطره خون اومد

آره هنوز به یادمه وداع آخرینمون / درخشش چشمای تو، تو لخته ی سیاه خون

آره هنوزم بوی تو، می شه نفس تو ریه هام / آره هنوز حس می کنم ، بار تو رو، رو سینه هام

هنوزم اون نیلوفرا، قبر تو رو گم می کنن / به جای گریه قبرتو، غرق تبسم می کنن

چون که خودت خواسته بودی ، از تهی ها دل بکنی / یه پیله از تنهایی ها ، به دور جسمت بتنی

چون که خودت خواسته بودی ، مثل رجاله ها نشی / خواستی تو رم خط نزن،تا آخرش سیا نشی

جواد نجفی






نویسنده : ساحره ; ساعت 11:9 بعد از ظهر روز سه شنبه 21 مهر1388

او ویولون می زند و پشت سرش پنجره ایست که در آن باران می بارد

من در اتاق نشسته ، دستانم را به هم بسته ، و از چشمانم باران می بارد

ویولون زنه غمگین من ، می نوازد برایم نت های گرم و گس ، نت های آبی و سرد

هرگز زیبا نبوده ام مگر آن که در نت های او ، هرگز عاشق نبوده است مگر آن که در شعر های من

و از آرشه ی ویلونش باران می بارد ...

می نوازد که سرنوشت را ناگزیر ، پایان جداییست ، می خوانم از تولد تا مرگ را تنهاییست

و از لبانم باران می بارد ، و از انگشتانش باران می بارد

از آستین من تا ته کفشش ، از دامن من تا ساعت دستش ، باران می بارد

آه...از دیوار و صندلی ، از کتری کهنه ی چای ، از تابلوی ونگوگ باران می بارد ...

در چشمانم اشک است و تصویر شکسته ی او ، انگار در چشمانم بر مردی ویولن زن ، باران می بارد

بگو ما را نت های تو غرق کرد یا اندوه من ؟

اتاق لبریز باران بود و ما می مردیم هردو با هم ، از هم ، برای هم ...

و همچنان سال هاست که باران می بارد...






نویسنده : ساحره ; ساعت 0:37 قبل از ظهر روز پنجشنبه 2 مهر1388

باران در زندان


نوای باران را شنیدم

و آهِ اندوهناک ابر را در شیشه دیدم



باید پاییز باشد...

پیش از این ها ، پاییز ، من بودم و آن یار دلداده ی من

هردو سرمستِ بویِ باده ی باران و خاک و تنِ هم

چه دلخوش ایامی و چه آرام روزی بود ... آن روز ها ... آه !



اینک این منم ، خسته ز بوی خون خویش و خویشان و خویشتن

اینک این منم که نم نم باران را در کوچه می بینم

ولی با پلک های بسته و زخمی

با دست های خونی وخالی

و می پندارم که دیوانه گشتم شاید !

باران در بیرون و من در اندرونم

لیک ، این چیست که می بارد

بر سر و بر صورت و بر تنم ؟


آه ، این چکه ی سقف است

آه ، این شر شر اشک است

آه ، این بارش زخم است


و افسوس هیچ باران نیست

                                   و در هیچ جای این خاک

                                                               دیگر باران نمی بارد ...






نویسنده : ساحره ; ساعت 10:55 بعد از ظهر روز یکشنبه 29 شهریور1388

به نام خدا

موضوع انشای من در مورد عید فطر است . عید فطر اصولا خیلی عید خوبی هست و فقط کوتاه است و یک روز بیشتر نمی باشد و مثل عید نوروز خودمان هم از عیدی خبری نیست . اما بر خلاف عید نوروز که فقط یک سری عیدیدنی های کسالت بار و روبوسی های خیس از فامیل دارد ، عید خنده دار و شادی می باشد . برنامه های تلویزیون در این روز بسیار شاد و فان هست ! این کلمه ی فان را که به معنی جوک شاید ، یا مفرح هست خواهرم دائما بلغور می کند ، به هر حال دیشب من و مادر و پدر و خواهرم دور هم نشسته بودیم و تلویزیون را تماشا می کردیم و منتظر بودیم تا عید را اعلام کنند و همچنین می خواستیم فیلم خورشید پنجم را ببینیم البته جای آن همش از ما پوزش می طلبیدن و فیلم را دیر تر و دیرتر پخش می کردند جای آن برای شادی ما یک سری سیرک بازی های عهد بوقی و دوربین مخفی های گریه آور نشان می دادند بعد فیلم را دیدیم و فهمیدیم سی روز رمضان چه قدر سر کار بودیم و چه قدر به خودمان خندیدیم و به آقای افخمی و دیگر دوستان برای سرکار گذاشتن بینندگان گاگول تبریک گفتیم ( گاگول کلمه ی بدی می باشد شما استفاده نکنید ! ) بعد از آن مشتاقانه به اخبار گوش دادیم و منتظر بودیم ببینیم آیا فردا تعطیل هست یا خیر ؟ اخبار اعلام کرد 150 گروه خبره از ظهر دیروز در پی یافتن ماه هستند ! و ما باز هی خندیدیم که عجب جالب است این همه در پی یک ماهند و آخر تشخیص اشتباه می دهند و سرش کلی حرف و حدیث می شود و حالا با وجود این که کار ساده ایست وانمود می کنند در حال کشف سیاره ای جدید و ناشناخته هستند گویا !

و بعد یه هو عید شد ! و کلی موسیقی شاد پخش کردند و تصاویر در هم برم و بی معنی که نوشته ی عید شما مبارک آن وسط ریز و درشت می شد و من قسم می خورم که پارسال با این که بچه تر بودم عین همان تصاویر را در عید فطر پارسال و عید قربان و غدیر و نوروز و هر عید دیگری که فکرش را بکنید فقط با نوشته ی متفاوت دیده بودم ! و بعد گوینده های اخبار بعدی آمدند عید را تبریک گفتند و یک دسته گل مصنوعی پر خاک و کریه هم جلوی دستشان بود که پدر و مادرم می گفتند گویا برای حلول ماه هست اما من مطمئنم اشتباه می کردند و آن گل زشت فقط برای این بود که اگر فیلمبردار با گوینده دعوایش شد آن را به سویش پرتاب کند چون از باب ظاهر به هیچ درد دیگری نمی خورد !


به هر حال بعد یک عالم استن لرل و الیور هاردی نشان داد که من قبلا هم دیده بودم یادم نیست چند بار و از پدرم که در مورد تاریخچه ی فیلم پرسیدم گفت مربوط به 60 سال پیش است ! و من کلی خوشحال و امیدوار شدم که پس اگر تلویزیون روزگار جوانی و سریال های 7 ، 8 سال پیش خود را بار ها نشان می دهد باز نسبت به این یکی خیلی هم فاجعه نیست گرچه من کار این دو کمدین آمریکایی ( که آمریکایی هم کلمه ی بدیست مثل همان گاگول ) را به این سریال های جدید جدید خودمان ترجیح می دهم و لابد بهتر هم هست که تو اعیاد مهم مهم پخش می کنند !

راستی از شبکه ی 5 شبکه ی تهران نگفتم که چه قدر جالب بود و من افسوس می خوردم که شهر های دیگر از دیدن این شبکه ی زیبا محرومند و مسخره بازی های آقای شهریاری که به زور می خواهد ما را بخنداند و فکر کنم از دهه ی اختراع چرخ تنها مجری ایام فان تلویزیون بوده است را نمی بینند !

به هر حال من اصلا درک نمی کنم که چرا با وجود این شبکه های خیلی خیلی زیبا و خنده دار چرا بعضی ها از این بشقاب حلبی ها که به آن دیش می گویند ( و این هم کلمه ی زشتی است ) می خرند و تازه شکایت هم دارند که چرا مسئولان دلسوز و مهربان امواج عشق خود به ملت را به صورت پارازیت روی کانال های شخصی خانه ها می فرستند !!! آن ها دوست دارند ما شبکه های زیبای خودی را از دست ندهیم ! آن ها دوست دارند ما در خانه ی مان هم حس کنیم که در ایران هستیم و امواج محبت دوستان را حتی در خانه مان هم حس کنیم !

خلاصه بعد از آن مراسم دادگاه و محاکمه های آن اغتشاشگران لعنتی بی تربیت سوسول جوان بی فکر فریب خورده ی بی خاصیت و بی مصرف ، این برنامه های اعیاد مخصوص از همه ی برنامه ها خنده دار تر است اما باز هم به پای دادگاه ها نمی رسد ! آخر من با همین سن کمم با دیدن دادگاه ها پای تی وی ، که مخفف تلویزویزویزیون هست هم زمان می خندیدم و می گریستم ! و معلوم است که هیچ تلویزیون دیگری برنامه ای که هم زمان تراژدی و کمدی باشد پخش نمی کند ! به هر حال پدرم می گوید حرف های س.ی.ا.س.ی نزن و این هم کلمه ایست خیلی خیلی زشت تر از آنچه تا کنون گفتم در همان مایه های گاگول !


پ.ن : راستی تا عید شد و همه خواستند از اس ام اس یه استفاده ی درست برای تبریک عید هم بکنند ناگاه گویا خط ها همه قاط زد و دیوانه شو و اس ام اس ها نمی رسید و شلوغ پلوغ شد ! البته این موضوع شامل خطوط ایرانسل نمی شد چون این خطوط پیشاپیش خراب بود گویا به پیشواز عید رفته باشد گویا


انشای من نتیجه ی خاصی نداشت !



پایان





نویسنده : ساحره ; ساعت 9:48 بعد از ظهر روز چهارشنبه 14 مرداد1388

گاه می پندارم که شاید دیوانه گشته ام من

بی باک و بی پروا ، می روم از شاخه ی عشق بالا

و فرو می روم در مرداب اندوه ناگاه

می دوم تا قله ی مستی و جنون

می شوم یکباره محزون

گاه می پندارم که دیوانه گشتم شاید من

کین گونه شادم و غمگین

کین گونه در بندم و آزاد

می زنم فریاد ، می دهم بر باد آن چه دارم یا ندارم من

می گیرم در بر ، هستی ام را از ترس

یا که فدایش می کنم برای سبزی برگی ، حتی

هرچه هستم من اما

عاقل یا که دیوانه

می دانم خوب

که دیشب زلزله ای آمد

دیشب زندگی ام یکباره سوخت و دوباره ساخته شد از نو

و پر شد و لبریز

آری همین دیشب بود

که زندگی ام پر شد و لبریز

نه اما از همه ی آن چیز های پیشین

عجیب بود بی آن که پیش تر ها کسی ، لمسش کرده باشد در زمین

نور بود و نقره

ناب بود و نرم

و می تابید از چشمان او

و مسخ می کرد وجودم را



شکی نیست

هیچ شکی نیست ، که در جادو همانا از تو ، ناتوان ترم

و این بار چه ناتوانی قشنگی ست و

معجز

که من عشق می ناممش


هیچ می دانی که می پندارم با تو

دنیا زیبا تر است حال هرچه که من باشم

و مهم این است و جز این هیچ






نویسنده : ساحره ; ساعت 0:43 قبل از ظهر روز جمعه 26 تیر1388

خاک مرده ای را زنده می کند

عشق باران

چون دل مرا ، که عشق تو زنده کرده است

در پس طوفان های پیاپی

و تگرگ های غم آلوده

مهر تو ، مهربان من

به معجزه ای صاف کرد ، آسمان دلم را

و سبز کرد نمکزار های گونه گانم را

و رویاند در کف دستانم ، غنچه های امید

و بر لبانم گلخند های سپید را

مهربان من !

تو خود نفسی هستی مسیحایی

پس چگونه نفسم می خوانی ، من کمترین را ؟





نویسنده : ساحره ; ساعت 4:57 بعد از ظهر روز پنجشنبه 11 تیر1388

سلام به عادت هزار ساله ی آدمی ، اینو یکی از دوستان نزدیکم در شروع هر متن ادبیش می نوشت ...

این روزها که نمی دونم به چند هفته می کشه یا چند ماه ، بس که روز ها سختند اما ، کوتاه و زود گذر ، این روزها خیلی برام سخت گذشته شما رو نمی دونم . اول این که بعد از اون همه شادی و شور و جشن ، هنوز جوهر انگشتم خشک نشده بود که خنده رو لبم خشکید و شد آن چه شد ! بعد از اون هم ، اضطراب و دلهره و چی می شه چی نمی شه ها و هیچی نشدن ها ، و دو دلی ها و تردید های شخصیم  و مرگ دو تن از اقوام و امتحان های دانشگاهم و چندی پیش هم که درگذشت مایکل جکسون ، که من دوستش داشتم از بچگی تا همین ساعت و به بعد ، که حالا هرکسی بود و هر شایعه ای پشتش بود که شخصا هیچ کدومو قبول ندارم ، در هر صورت هنرمند که بود ... که نه آدم که بود ، بی تفاوتی بعضی اشخاص که انگار از سنگن حالمو به هم می زنه ، که انگار خوشحال هم هستن البته تعجبی هم نداره اون که خارجی بود بعضی ها برای هم وطنای خودشونم ککشون نمی گزه ... به نظرم انسانیت این روزا خیلی زیر سوال رفته ...! در هر صورت ، نشستم و فکر کردم چرا آدم هایی که ان قدر دوستشون داریم ، هنرمند یا هر شخص دیگه ، زود از بینمون می رن و ما رو توی بهت و حیرت و اشک می ذارن ولی آدمایی که اسم آدم هم زیاده است براشون ...؟ به هر حال نمی دونم ...

شعری که نوشتم گرچه می دونم از لحاظ شعری مشکل داره اما از ته دل نوشتم و خطی چند از حسرتامه ، در مورد بهشتی نوشتم که توش همه ی کسانی که افسوس نبودنشونو می خورم همه ی کسانی که شاید تا آخر دنیا کمشون داشته باشیم توش هستن ، از بهشتی نوشتم که ایده آله ، همه چیز خوبه ، همه چیز و از هر لحاظ ...

 

می بینم تو خوابم ، رویای بهشتو ، بهشتی توی یک دنیای دیگه

خیلی دور تز از این زمین ما ، بهشتی که خوب و پاک و سپیده

 

بهشتی که توش همه خوبا جمع ان ، همه کسایی که دلتنگشون بودم

همه کسایی که فکر می کردم ، خیلی پیش از این ها مرده بودن

 

پدربزرگ مهربونم هست ، می تونه با چشماش منو ببینه

می تونه حتی دستامو ، توی دستاش بگیره

 

می بینم بچه هایی که همه ، پدرو مادری دارن

دیگه با حسرت و گریه ، شبا سر نمی ذارن

 

می بینم هیچ دلداده ای نیست ، که عشقش پیشش نباشه

هیچکی که درد دوری رو توی سینه اش داشته باشه

 

می بینم که فروغ * شعر ها برگشته توی این دنیا

کتابش فصل تازه ای داره ، به اسم زیبای یک رویا

 

می بینم عمو خسرو* ، حالش خوبه ، سرحاله

برای ما روی پرده ، فیلم تازه ای داره

 

می بینم قطعه ی هنرمندان ، ظهیر الدوله ای ها * همه زنده ان

نگو آدمای احمق ، توی اون دنیا اشتباه کردن

 

بامداد* بزرگ زنده است ، در حال نوشتن از روزه

بهتر از همه روزای اون دنیا ، همین روزه

 

کمال الملک * با جعبه ی رنگاش ، در حال اتمام آخرین بخشه

خدا چشم و جوونیشو ، دوباره بش می بخشه

 

امیرکبیر *، خونش هیچ وقت نریخته انگاری

داره مدرسه می سازه برامون، دوباره انگاری

 

رستمو* نابرادری نکشته و با رخشه

سهراب* کنارش ، برومنده ، می درخشه

 

ندای * آزادی تو گلو خفه نیست ، پر آواز و بلنده

خه افراسیابی * نیست اینجا ، که کلتی ببنده

 

تازه آدما ی اون ور دنیا ، از همه قاره ها اینجان

همه دوست و هم زبون و آشنا ن

 

دیگه هر گرسنه ای سیره

دیگه هیچکی از بدبختی نمی میره

 

ونگوگ* گل های واقعی رو ، روی بومش می نشونه

توی آسمون خالی ، رنگسن کمونو می کشونه

 

نزار* از هیچ جنگی  شاکی نیست

دیگه آدما رو از هیچی باکی نیست

 

مایکل کنسرت جدیدش رو ، روی صحنه می خونه

دوستی بین سپید و سیاه ، واسه همیشه می مونه

 

زنده است و دلشاده اون زیبای افسونگر

دیگه غم تنهایی نداره ، مرلین* بازیگر

 

بتهوون * میشنوه موسیقی بهشتی این جا  رو

موتزارت *، بد خواهی نداره و خوشبخت این بار و

 

چه گوارا* حلقه ی گلی دور گردنش داره

یک بغل بزرگ آزادی ، توی سنگرش داره

 

دیگه هیچ دیوی تو دنیا نیست ، که روزا رو شب کنه ، برامون

که سایه ی سیاه و سنگینش ، پر نحسی ، بیفته رو سرامون

 

دیگه زور و خونو جنگی نیست

دیگه زندونو زجر و مرگی نیست

 

نه زلزله ، نه سیل ، نه آشوبه

بدون این بار حال ما واقعا خوبه

 

نه بیماریم ، نه تنهاییم

نه بی یاریم ، ما شاد شادیم

 

بی قرص و الکل ،

 بی سرنگ و تریاکیم

 

جهنمی هم نیست ، برای سوختن و مردن

جهنم اون دنیا بود ، که ما ها رو می کشتن

 

این جا مذهب ما دین مهربونیه

این دین همه جای دنیا ، آسمونیه

 

..................................

..................................

 

تو بهشته خوابه من ، همه چیز وارونه ی دنیاست

آخه این جا ، تو واقعیت ، خیری نیست ، فقط شر پیداست !

 

 

پ.ن : اسامی * دار رو در پایین توضیح دادم که البته به نظر خودم لازم نبود ، اما خوب نوشتم دیگه !

فروغ  : فروغ فرخزاد ، شاعر معاصر ایران که در سن جوانی بر اثر سانحه ی رانندگی در گذشت

خسرو : خسرو شکیبایی ، بازیگر توانای سینما و هنر پیشه ی فیلم هامون

ظهیرالدوله ای ها : امامزاده ای در خیابان تجریش تهران که محل دفن بسیاری از شهرا و هنرمندان از جمله : فروغ فرخزاد ، رهی معیری ، ملک الشعرای بهار ، ایرج میرزا و روح الله خالقی و ... می باشد .

بامداد : احمد شاملو شاعر معاصر و سیاسی ایران که تخلص الف بامداد را داراست .

کمال الملک : نقاش دوری ناصر الدین شاه تا رضا شاه که در اواخر عمر به نیشابور تبعید و در آن جا در اثر اتفاقی یکی از چشمانش را از دست داده ، و آخرین تابلوی او بعد از مرگ نیمه کاره ماند.

امیر کبیر: صدر اعظم دوره ی ناصرالدین شاه ، و موسس مدرسه ی دارالفنون که به نا حق در حمام فین کاشان کشته شد .

رستم و سهراب : شخصیت های شاهنامه ی فردوسی ، پدر و پسری که یکدیگر را نمی شناختند و بر اثر توطئه ی افراسیاب با هم مبارزه کرده و رستم سهراب را کشت .

ندا : ندا آقا سلطان ، یکی از افرادی که در درگیری های اخیر در تهران به شهادت رسید .

افراسیاب : یکی از شخصیت های منفور شاهنامه ی فردوسی و شاه توران .

ونگوگ : نقاشی بزرگ و فقیر که زندگی سختی را گذراند و تا وقتی زنده بود کسی  ارزش تابلو های نقاشی او را ندانست .

نزار : نزار قبانی ، شاعری از بیروت که موضوع اصلی شعر های او عشق و جنگ است .

مایکل : مایکل جکسون خواننده و رقصنده و مبتکر که چندی پیش در گذشت .

مرلین : مرلین مونرو بازیگر زیبایی که در سن جوانی به دلیل خودکشی ، یا قتل ، در گذشت .

بتهوون : آهنگ سازی که ناشنوا بود .

موتزارت : آهنگ سازی که زندگی سختی را در فقر و به دلیل بدخواهی اطرافیان خود گذراند .

چه گوارا : مبارز کوبایی

 

 





نویسنده : ساحره ; ساعت 0:3 قبل از ظهر روز دوشنبه 1 تیر1388

شنبه میعاد گاه ما میدان انقلاب بود
قصد ما از دیدار ، نجات زین منجلاب بود

بر لب ما سکوت بود و در دل ما فریاد بود
آن چنان که شهر به ظاهر شاد و در باطن پر ز بیداد بود

ما سیه سبز پوشان ، دست خالی پا پیاده ، به جنگ آمدیم
ما دل به دست خویش داشتیم و جان ، چو بسیار به تنگ آمدیم

آن سیه سبز پوشان باتون و تیر و تفنگی داشتند
آن سیه رویان سرد دل ابزار جنگی داشتند

ما مسلمان بودیم و آن ها مسلمان بودند
ما ز اهل ایران و آنان نیز ز ایران بودند

ما ولی در حکم گندم بودیم در کشتزار
آن ها حکم تیر داشتند و درو کردند بسیار

پیش چشم دیدم برادر جان داد و خواهر شد شهید
ای وای ای وای بر این جانیان ناپاک پلید

کوچه ها و خیابان های شهر خونین گشت
در این شنبه ی ننگین ، ایران غمگین گشت

شبانگاهان غم همخونان شهید در دل داشتیم
که بانگ الله اکبر بر سر هر بام برداشتیم

کمی صبر و کمی سعی و کمی ایمان
خورشید پیروزی با هلالی خونین ، نزدیک است الآن

تو هم باران ، اشکی مبار اینک ، گرچه دل خونیم و مردیم اینک
لیکن راه انقلاب را ، سوی آزادی پیش بردیم اینک


شعری بود از خودم از دلم و از غمم